تبليغاتX
"فرشته ی من "ام اس


"فرشته ی من "ام اس

سلام دوستای خوبم
ممنون  از محبت هاتون
من  خوبم فقط  فعلا  تا مدتی (؟)  نمی تونم به روز شم...
دعام کنید...
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 17:54 توسط فاطیما| |

سلام دوستای خوبم

اول اینکه عیدتون مبارک...

دوم اینکه اون پست قبلی رو خط خطی کردم...! آخه به خودم گفتم چرا غمگینی؟! 

...و چقد خوشحالم که دوستای خوبی مث شما دارم که کمکم کردین...

خلاصه اینکه به خودم قول دادم....(خیلی قولا دادم دیگه!)

شاد شاد شاد باشید

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:49 توسط فاطیما| |

سلام دوست جونا

من یه سوال دارم:

دکتر گفته جای آمپولا رو کیسه ی آب گرم بذارم هر روز غیر از روزای تزریق.

به نظرتون چی میشه؟ اگه جاش سفت شه و دیگه نتونم اونجا بزنم باید تو ران بزنم...خیلی درد داره؟

یعنی اگه لازم باشه چن سال تزریق کنم میشه همش یه جا زد یا باید جاشو عوض کرد؟

من می ترسم از تزریق تو ران...راه حل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن: سلام بهار گل. دوست عزیزم ای کاش آدرس پستی یا وبلاگی از خودت نوشته بودی...منم خیلی حرف دارم باهات...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:55 توسط فاطیما| |

یه کوچولو اعتراض دارم!

تو فک کن.....این هفته که بسته بندی آمپولو باز کردیم دوباره جای سوزن هاش عوض شده بود!!! یه ماه سوزن بلنده رو میذارن برا تزریق یه ماه دیگه سوزن کوتاهه رو! ای بابا!!! مگه هنوز این دانشمندا کشف نکردن با سوزن کوتاه تزریق بشه بهتره یا بلند؟؟؟ دکتر من که گفتن فرقی نداره اما بلنده بهتره.

تاااااااااززه! پنبه الکلی هم  یک دوم برابر شده (همون نصف خودمون!). بابا عجب شرکت باحالیه این سیناژن! دمتون گرم...با همه چی آره با پنبه الکلی هم آره؟!

 

آها راستی اصلا یادم رفت میخواستم چی بگم!

اوهوم! امروز یکی از دوستام اومد خونمون...مامان رفتن لباسا رو از تو لباسشویی بیرون بیارن که ناگهان فریاد زدن کی دستمال تو جیبش بوده؟ یهو دوستم گفت : تو جیب من نبوده! و من زدم زیر خنده...حالا نخند کی بخند...یکی بگه آخه جیب تو چه ربطی به لباسشویی ما داره؟! خودشم سرخ شده بود از خنده و با اشاره به من میگفت دیگه نخند...نمی شد که خودمو کنترل کنم تا دو ساعت بعدش هی بهش نیگا میکردم و می خندیدیم...

حالا اگه یه وقت خورده دستمال تو لباسشویی شما هم پیدا شد بدونید مال من نبوده!!!

 

شاد شاد شاد باشید

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 21:34 توسط فاطیما| |

سلاااام

حالتون خوبه دوستای گلم؟

میلاد اما حسن مجتبی مبااااااااارک

خب...راستش من از اینکه شعر یا متن ادبی شاعرای دیگه رو بنویسم خوشم نمیاد...دوس دارم بگم بشنوم...به قول یکی از دوستای خوبم با شما ها حرف بزنم.

من همیشه یا لبخند نمی زنم یا اگه بزنم از ته قلبمه...خب این دلیل محکمیه برا اینکه بگم واقعا دوستون دارم.

دیروز بیرون رفتیم...با دختر خالم پریدیم تو آب رودخونه...جاتون خالی. هر وقت دستمو رها می کردم جریان آب منو با خودش می برد...اون موقع دوس داشتم دستمو رها کنم تا جریان لطیف آب منو رو خودش سوار کنه اما الان نمی خوام! یعنی تو زندگی نمی خوام دس رو دس بذارم تا جریان منو با خودش ببره...می خوام خودم یه جریان باشم نیرومند و جهت دار...

فعلا برم فک کنم ببینم دوس دارم چی بگم بهتون!

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:51 توسط فاطیما| |

سلام دوستای خوب و مهربونم
وااای وقتی رفتم تو مدیریت وبلاگ باورم نمی شد...چقد مهربونی....از همه ممنونم.
یه مدتی نبودم...ببخشید
جدا خیلی دوس دارم تعریف کنم "چرا" مریض شدم اما یه حس عجیب منو از این کار منصرف می کنه...
خیلی از دوستای گلم خواسته بودن تعریف کنم...به دلایل امنیتی!!! نمی تونم( یعنی خوب این مساله رو برانداز کردم و فهمیدم نمی شه...) اما فقط بدونید یه "دوراهی" منو به اینجا رسوند...تا این که خدا جونم یه راه دیگه برام باز کرد: همون "ام اس"...
خیلی چیزا دوس دارم بگم از خودم اما نمی تونم...اما خب شاید خودتون از حرفام فهمیدید البته من سعی میکنم سوتی! ندم...!!!
همه تون رو دوس دارم
و این بیت شعرو از طرف شاعرش تقدیم می کنم به شما!
عاقل مباش تا که غم دیگران خوری
دیوانه باش تا که غمت دیگران خورند...

*من دیوانگی رو دوس دارم...


نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17:58 توسط فاطیما| |

سلام

گفته بودم ماجرای ام اس گرفتنمو تعریف میکنم اما دیدم هیچ کدوم از وبلاگ دارای ام اسی تعریف نکردن! شاید برخی خودشون هم دلیلشو ندونن اما چیزی که مسلمه این بیماری بخاطر خودخوری یا غصه خودن زیاد و استرس و فشار عصبیه...من از بچگی آدم خودخوری بودم اما تو سال اخیر اتفاقاتی افتاد که...

خب دیگه قرار شد تعریف نکنم اما از خاطراتم میگم:

با مامان و خواهرم رفتیم برا ام آر آی. مامان نگران بود و گریه میکرد یادمه نزدیک به نیم ساعت اون تو بودم...دیگه صدای تالاق و تولوق اون تونل برام عادی شده بود...تا این که یه آقاهه اومد یه آمپول تزریق کرد تو دستم. احساس کردم تمام تنم می لرزید ناخود آگاه بقیه ی مدت رو می لرزیدم...وقتی اومدم بیرون مامان داشت گریه میکرد و من خنده م گرفته بود!  

بعد رفتیم اسکن و یه سوزن زدن تو رگ دستم از این سوزنایی که تهش بازه و از اون سوراخ مواد رو تزریق می کنن. یهو خون از دستم فواره زد... . خواهرم طبق معمول در این جور مواقع غش کرد و یهو افتاد رو صندلی من خیلی ترسیدم و فقط داد می زدم و کمک میخواستم خون دست من همه جا پاشید...یه دکتر اومد دست منو بست یکی اومد خواهرمو بلند کرد...خدا رو شکر طوریش نشد...حالا که بهش فکر میکنم کلی خندم می گیره دکتره میگف این اومده مواظب تو باشه یکی باید هوای خودشو داشته باشه!!!

جواب ام آر آی رو خواهرم گرفت...زنگ زد خونه، اول کلی با من احوال پرسی کرد بعد دادم به مامان...بعد از چند دقیقه مامان رنگش پرید...مث آدمی که از حال رفته افتاد رو زمین من گفتم چی شده؟ اولش بهم نگفت بعد گفتن یه مریضی عادیه که چیز مهمی نیس...نمی دونم چرا اون موقع حرفشونو باور کردم؟!

گفتن باید 4 یا 5 روز بخوابم بیمارستان...بعد دیگه همه چی خوب میشه.رفتم بیمارستان از فضای اونجا و بوی بد داروها خوشم نمی اومد.روز اول خوابیدم رو تخت یه سرم بهم وصل کردن و چه دردناک بود...8 ساعت تمام روی اون تخت بودم و بخاطر سرم مدام باید میرفتم دستشویی. بعد یه مشت آزمایش و اسکن و ... گفتن قند و نمک خونت بالاست و نباید قند و نمک بخوری (این از همه دردناک تر بود...) اتفاقا من همون روز کلی شکلات خورده بودم!!! جالب اینجا بود که من تحمل بیمارستان رو نداشتم و شبا جیم می شدم! البته با کلی مکافات اگه هم اجازه نمدادن تو وقت ملاقات در می رفتم!!!

روز دوم همین که وارد اتاق شدم بالا سر تختمو دیدم که نوشته شده بود: ms یهو مو به تنم سیخ شد من به خوبی این بیماری رو می شناختم...مالتیپل اسکلروزیس...به خواهرم گفتم این چیه؟ فورا از بالا سرم کندش و گف هیچی شاید اسم داروته...چقد دلم میخواست باور کنم...از پرستاره پرسیدم این همون مالتپل اسکلروزیسه؟ خندید و گفت: رشته ت تجربیه؟ گفتم آره...اون موقع فک کردم دنیا رو سرم خراب شده...اما حالا خنده م میگره...اون موقع تازه فهمیدم منو بخاطر اینکه بیماریمو نفهمم تو بخش ام اسی ها نذاشتن مامانم می گف بعضی ها حالشون وخیمه نمی خواس من ببینم که بترسم...بعد از اون چند روز دستم کبود کبود شده بود. روز آخر یه پرستار هر جای دستمو میگشت سرم رو بزنه پیدا نمی کرد هی میزد هی در میاورد...و اون وقت خدا صبر عجیبی بهم داده بود...

روزها گذشت الان حدود 7 ماهه...و من هر هفته "سینووکس" عزیز ! رو تزریق می کنم...

حالا خوشحالم خیلی خوشحال بخاطر اینکه یه کوچولو نعمت بزرگ خدا_سلامتی_ رو حس کردم... الان کاملا سالمم...خدا رو شکر هیچ مشکل جسمی ندارم و دکتر گفت ام اس من خفیف بوده و 100 درصد بهبود پیدا می کنم . اولاش خیلی برام سخت بود هر هفته تزریق یه ماده ی دردناک و بعدش تب و لرز و ...اما حالا برام عادی شده و خدا رو شکر میکنم که الان درمانی برای این بیماری هست...

تو این روز های پر برکت، دعا برا بیماران رو از دل های زلالتون دریغ نکنید...

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 21:48 توسط فاطیما| |

سلام

دکتر گفته مطلقا نباید روزه بگیرم...

و من از این بابت خیلی ناراحتم...

خدایا دوباره سعادت روزه گرفتنو بهم بده...

پ.ن: سر فرصت داستان ام اسی شدنم رو تعریف می کنم.

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 13:8 توسط فاطیما| |


Design By : Night Skin